آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 16 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

جوجه های مامان

دو ماه گذشت

تا چشم رو هم میذاری روزها به سرعت برق و باد میگذره.انگار همین دیروز بود که بعد از تحمل اون همه درد گل پسرم به دنیا اومد. حالا آرش من دو ماهه شده.خیلی تغییر کرده.ماشالا پسرم بزرگ شده.واسه خودش آقا شده. تا چند وقت پیش تا یه حدی نگاهشو به سمت صدا میچرخوند.اگه از کنارش میرفتیم با نگاه تعقیبمون میکرد.ولی حالا سرشو هم به سمت صدا هم رفتنمون میچرخونه. حالا دیگه قشنگ میگه آغو.خیلی با مزه میگه.چشماشو یه حالتی میکنه و میخنده. وقتایی که بیداره و آروم وایساده باهاش حرف که میزنی دهنشو یه حالتی میکنه و دست و پا میزنه انگار میخواد حرف بزنه.دوس داره باهاش حرف بزنی.تا در جواب حرفات بخنده و آغو کنه. مهمتر از همه اینا حدود د...
28 ارديبهشت 1393

عکسهای جدید

چند وقتی بود میخواستم عکسای آرش رو بذارم وقت نمیشد. بالاخره تونستم یه سری از عکساشو بذارم. بالاخره موفق شدم از خندش عکس بگیرم.فدای پسر نازم بشم.ولی حیف عکسش تار افتاده. . . الهی قربون پسرم برم که وقتی گشنش میشه اینطوری انگشتشو میخوره!! اینجام بغل همسری بود.داشت آروغشو میگرفت که خوابش برده بود. اینجام میخواستم ببرمش شنوایی سنجی . . . . . اینم آرش موش موشیه من. ...
7 ارديبهشت 1393

چله

امروز هفتم اردیبهشت چله آرش جونم بود.صبح بردیمش بهداشت. ماشالا وزنش شده پنج کیلو وسیصد گرم.یک و سیصد اضافه کرده بود.قدشم شده پنجاه و نه.قدشم چهار سانت بلند شده. میخواستیم براش آش بپزیم.مامان بزرگم گیر داده بود آش درست نکنین.عدس پلو درست کنین.اینقد گفت تا مامانم قبول کرد. بعد از ظهرم حمومش کردیم. امروز هفتم اردیبهشت چله آرش جونم بود.صبح بردیمش بهداشت. ماشالا وزنش شده پنج کیلو وسیصد گرم.یک و سیصد اضافه کرده بود.قدشم شده پنجاه و نه.قدشم چهار سانت بلند شده. میخواستیم براش آش بپزیم.مامان بزرگم گیر داده بود آش درست نکنین.عدس پلو درست کنین.اینقد گفت تا مامانم قبول کرد. بعد از ظهرم حمومش کردیم.گاهی اوقات موقع حموم کردن پ...
7 ارديبهشت 1393

یه خواب جالب

مامانم خیلی تو فکر آرشه.مخصوصا خیلی تو فکر شیر خوردنشه.همش براش دعا میکنه. شبا هم همش به فکرشه که چطور میخوابه.هر صبح ازم میپرسه شب قبل چطور خوابیده. چند شب پیش مامانم خواب آرشو میبینه. تو خواب آرش به مامانم گفته خوب چی کار کنم من مشکل شیر خوردن دارم!!!! گفتم مامان ازش نپرسیدی مشکلش چیه!!! گفت نه.   عزیزم این عکسو بابایی درست کرده گذاشته رو صفحه لب تاپش. ...
1 ارديبهشت 1393

یک ماه گذشت

یک ماه گذشت.با همه سختیاش.پسر کوچولوم بزرگتر شده.تغییر کرده.گاهی اوقات گریه میکنه.شب کار شده.بیشتر شبا بیداره. همچنان در جدال شیر خوردنش هستیم.من و مامانم تلاش میکنیم از شیشه دورش کنیم ولی همسری طاقت نمیاره گریشو وقتی میخوایم وادارش کنیم سینه رو بگیره ببینه. در کنار شیر خودم شیرخشک هم بهش میدم.البته سعی میکنم زیاد شیرخشک ندم.ولی یکی دو بار در روزو مجبور میشم بهش بدم. آرش ظهر به دنیا اومد.مثلا امروز تا ظهر بیست و نه روزه بود.ساعت دوازده و سی و پنج دقیقه که بشه رفت تو سی روزگی. دیشب و امروز مهمون داشتم نتونستم زودتر آپ کنم و امروز ازش عکسی بگیرم. فعلا نظم زندگیم بدجور بهم ریخته.هیچی سر جاش نیست. امید...
29 فروردين 1393

ختنه

وقتی آرش هفت روزه بود می خواستم ختنه ش کنم ولی قسمت جراحی بیمارستان کودکان تا آخر تعطیلات عید تعطیل بود.هفته اول بعد از تعطیلاتم نشد. همون روز که خواستیم برگردیم خونه براش نوبت گرفته بودیم.بردیم دکتر دیدشو برای فرداش (پنج شنبه بیست و یکم) وقت عمل گذاشت. من همش اصرار میکردم زودتر ختنه کنیم بهتره.ازمطب دکتر که اومدیم بیرون استرس گرفتم.با خودم گفتم این دکتره کارش خوبه؟؟!!چطوری فردا بیارم بستریش کنم؟؟!!گریم گرفته بود. کاراشو انجام دادیم.گفتن ساعت هفت و نیم صبح باید بیارینش ولی معلوم نیست چه ساعتی عمل میشه.     اون شب آرش تا دیروقت نخوابید.شب اولی بود که خونه خودمون بودیم.و همینطور شب اولی بود که همسریم ...
24 فروردين 1393

آرش برگشت به خونه

وقتی آرش از بیمارستان مرخص شد رفتیم خونه مامانم.واقعا به کمک احتیاج داشتم.خداییش مامانم حسابی بهمون میرسید.حتی نمیذاشت برای یه لیوان آبم از جام بلند شم. منم خیلی حالم خوب نبود.بخیه هام بدجور درد میکرد.هرچی بیشتر میگذشت بدتر میشد. نمیتونستم خیلی بشینم.این شیر خوردن آرشم دردسر شده بود.مجبور بودم طولانی مدت بشینم تا به شیر خوردن وادارش کنم.آخر سرم نتیجه نمیداد و فقط خودم اذیت میشدم. تقریبا دوازده روز بعد بود که کم کم بخیه هام بهتر شد و میتونستم خوب راه برم و بشینم.ولی بازم نمیتونستم کاری انجام بدم.با کوچیکترین فشاری که بهم میومد باز اذیت میشدم.این مدت  همش مامانمو دعا میکردم که این همه هوای من و آرشو داره.به خاطر زرد...
24 فروردين 1393

اولین مراقبت

رفتم بهداشت برای مراقبت بعد از زایمان.فقط پرسید کی زایمان کردی.چطوری زایمان کردی.بچه چند کیلو بود.دور سرش چند بود.فشارمم گرفت.اینارو تو پروندم یادداشت کرد!این چطور مراقبتیه نمیدونم. گفت بچه رو قد و وزن کردی.گفتم نه.گفت پونزده روزه باید مراقبت شه. اون روز دیر بود دکتر رفته بود.فرداش با مامانم رفتیم.هیجده روزه بود.خدا رو شکر همش خواب بود. وزنش شده بود چهار کیلو و صد و پنجاه.یعنی یک کیلو اضافه کرده بود.ولی صد و پنجاه گرم به خاطر لباساش کم کرد. قدشم شده بود پنجاه و پنج.قدش پنج سانت بلند شده. بردم دکترم دیدش گفت همه چی خوبه. پرسید چطور شیر میخوره.گفتم با شیشه.گفت اصلا نباید بهش شیشه بدی.با قاشق بده.روز ...
18 فروردين 1393

اولین دکتر رفتن آرش

به خاطر زردی به آرش قطره گیاهی میدادیم.خیلی به خودش میپیچید و قرمز میشد.از عوارض قطره نفخ و صدای شکم بود.میدیدم طفلکی روده هاش صدا میده.براش قطره ضد نفخ گرفتیم.قطره زردیشم قطع کردیم. ولی نفخ شکمش ادامه داشت.مامان گفت ببرینش دکتر.بردیمش دکتر معاینش کرد گفت اینا همش طبیعیه.زیاد بهش دارو ندین.فقط وقتی شکمش سفت شد بهش قطره بدین. گفت تو دهنش برفک زده.یه قطره براش نوشت.گفت زردیم نداره. فکر کنم خیلی بد مزس.بار اول همه بیست قطرشو ریختم تو قاشق یه دفعه بهش دادم بدجوری حالش بهم خورد.خیلی ترسیدم.همش اق میزد.قطره قطره میریزم تو دهنش میخوره ولی با یه حالتی میخوره.معلومه زورکی میخوره. کمیش مونده.زودتر تموم شه خوبه. ...
18 فروردين 1393

اولین مسافرت آرش

وقتی خونواده همسری اینجا بودن خیلی اصرار کردن که هفته بعدش ما بریم خونشون. من قصد رفتن نداشتم ولی همسری اصرار کرد بریم.گفتم این بچه هنوز خیلی کوچیکه.گفت نه دیگه بزرگ شده!!! به مامانم اینام گفتیم که اونام بیان.دوشنبه غروب رسیدیم.مامانم اینا دیر رسیدن.شب اومدن. به خاطر آرش زیاد بیرون نمیرفتیم.بعد از ظهر دوازدهم رفتیم نزدیک یه امامزاده.برگشتنی رفتیم زیارت کردیم.     هوا کمی سرد بود همش تو ماشین بودم.دخترا اومدن پیشم.تو ماشین گرم بود خستم شدم.به خاطر آرش چادر زدیم.منو دخترا همش تو چادر بودیم.البته همه رفتن پیاده روی.من نتونستم برم. برگشتنی رفتیم زیارت کردیم. این اولین زیارت آرش کوچولو بو...
18 فروردين 1393